سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
آسمون عشق

آسمون عشق

سحر[113]
چی میخوای بگم؟؟؟؟

   1   2      >

...

یه روز بهم گفت هرموقع دلت گرفت و خواستی گریه کنی برو زیر باورن گریه کن که یه وقت نامردی اشکاتو نبینه و بهت بخنده!گفتم اگه بارون نیومد چی؟؟گفت اگه تو گریه کنی


آسمون هم گریش میگیره!!گفتم هرموقع دلم گرفت تو تنهام نذار!!گفت به روی چشم!!


حالا امروز من تنهام دارم گریه میکنم بارونم نمیاد ...


اونم اون دور دورا نشسته و داره بهم میخنده!!


[ پنج شنبه 24/1/91 ] [ 8:6 عصر ] [ سحر ] [ نظر ]


اشک دل سنگ

دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره ات طلاست یکم از طلای خود حراج میکنی؟؟عاشقتم با من ازدواج میکنی؟؟


اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟؟تو چقدر ساده ای.خوش خیال کاغذی!؟توی ازدواج ما تو مچاله میشی،چرک میشی و تکه ای زباله


میشی پس برو بی خیال باش،عاشقی کجاست تو فقط دستمال باش!!


 


دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست،گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد!!آخرش دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه


ای زباله شد!!او ولی شبیه دیگران نشد  چرک و زشت مثل این و آن نشد!!رفت گرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال


او با تمام دستمال ها فرق داشت چون در میان خود دانه های اشک داشت!!


[ جمعه 28/11/90 ] [ 3:7 عصر ] [ سحر ] [ نظر ]


چه تلخ دلشکستن


 


 


 


 


 


چه تلخ است قصه عادت


 


آرام آرام زمان ما را مجبور به پذیرش سرنوشت می کند آنچنان آرام که وقتی به خود می آیی و به پشت سر نگاه 


 


میکنی جز غباری از گذشته که هر ثانیه دور و دورتر می شه ؛ چیزی نمی بینی.


 


داری دور و دورتر می شوی چه من بخواهم چه نخواهم، گاهی وقتها حتی دیگه نمی بینمت.


 


شاید هم من دارم از تو دور می شم! بازهم فرقی نمی کنه این فاصله است که داره بیشتر و بیشتر می شه، اونقدر که


 


شک کنیم اصلا اون نزدیکی خوابی بیش نبوده است


[ جمعه 9/10/90 ] [ 5:34 عصر ] [ سحر ] [ نظر ]


گاه.........

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم


**************************

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت


[ جمعه 9/10/90 ] [ 5:34 عصر ] [ سحر ] [ نظر ]


دلم شکست

بی تو می میرم 


 


دلم شکست


 


 


 


دلم شکست 



از سردی، از سردی رفتاری ..


 
دلم شکست ، از نبودنم در دلی


   
دلم شکست از سلامی سرد که پاسخی بود به سلامی گرم


 
از احساسی که یک لحظه نبود در مقابل احساسم


 
و از دلی که یک لحظه، هرچند شاید کوتاه دور شد از دلم


 
دلم شکست از قصری که برای لحظه ای لرزید



از فکری که برای خود رفت



و از چشمی که خیره به نقطه ای ماند



از سوز زمستانی در بهاری دل نشین ، دلم شکست



دلی که ترک برداشته بود ز دوری تو ، با تلنگری هر چند کم توان شکست


 


 


[ جمعه 9/10/90 ] [ 5:13 عصر ] [ سحر ] [ نظر ]


   1   2      >